تبلیغات سایت

فرم حمایت مالی از هزینه های سایت

کانال روستا در آپارات

جستجو در سایت

آخرین نظرات شما

  • علی
    خدایا شکرت به خاطر تمام خوبی هات

    ادامه مطلب ..و

     
  • علی
    خدایا ممنوم به خاطرتمام خوبی هات

    ادامه مطلب ..و

     
  • م معصومیان
    خدا را شکر

    ادامه مطلب ..و

     
  • م آشفته
    لایک شدید عالی بود

    ادامه مطلب ..و

     
  • م ه
    ضمن تشکر از اقای رجبی

    ادامه مطلب ..و

     
  • م ه
    امیدوارم موفق باشند

    ادامه مطلب ..و

     
  • هادي
    خيلي عالي بئد مهدي اقا

    ادامه مطلب ..و

     
  • مهدی هاتفی
    ضمن تشکر از جناب آقای رجبی آمادگی کامل خود را برای همکاری هر چه بیشتر با آقای غلامی اعلام می داریم امید موفقیت را برایشان آرزومندم

    ادامه مطلب ..و

     
  • علی زراعتکار
    سلام . با تشکر از پیگیری همه دوستان

    ادامه مطلب ..و

     
  • مهدی هاتفی
    ضمن تشکر از دهیار محترم وشورای اسلامی چنانچه برادران بزرگوار بتوانند حداقل سالی یکبار گزارش کارهای انجام شده در روستارا از طریق همین شبکه اطلاع رسانی کنند خیلی خوبه

    ادامه مطلب ..و

از گریه با مردم روستا تا تأسیس باشگاه کشاورزان جوان

امروز گفتم بزار یک جستجویی توی اینترنت بکنم ببینم روستای ما در کجاها نامش برده شده که به یک مطلب جالبی برخوردم .گفتگویی بود با مهندس ناصر صاحبی اکثرا یادتون هست همون بنده خدایی که خیلی دلش برای روستا و جونان روستا می سوخت گفتم بزارم شما هم ببینید اتفاقا خاطراتش رو از روستای ما هم بیان کرده ...

 

در هیاهوی این جهان پر از جنجال و خودخواهی با مردی آشنا شدم که تمام عمر کاری و زندگی شخصی خود را در رسیدگی به فرهنگ کتاب‌خوانی در روستا و امور جوانان آن صرف کرده است.

و من اما هرچه بیشتر با او آشنا شدم، وی را پخته‌تر و کامل‌تر از قبل دیدم. او از من که بچۀ روستایی‌ام، بهتر راجع به روستا مطالعه کرده است و بیشتر می‌داند و دانستۀ خود را بهتر به کار بسته است. او برای من و همۀ جوانان روستایی مرتبط، تکیه‌گاهی بوده و هست. او آن‌قدر مهربان و دلسوز است که ما بچه‌های روستا لقب «پدر روستا» به او داده‌ایم.

اولین باری که او را دیدیم، دهیار بودم. باشگاهی هم تأسیس کرده بودیم. به‌دنبال کتاب رفته بودم که با آقای صاحبی آشنا شدم. آقای صاحبی می‌دانست باشگاه ما هنوز آن ارتباط لازم را با دفتر کاری‌اش ندارد؛ اما خواستۀ مرا مثل بقیۀ بچه‌های مرتبط پاسخ داد و پس از آن ارتباط شایسته بود که من با این کانون صمیمی و پردغدغۀ بچه‌های روستا، با محوریت آقای صاحبی ارتباط پیدا کردم.

گفتگوی نسبتاً مفصل ما با مهندس ناصر صاحبی  می خوانید.

 س: ازکارهایی که کرده‌اید و می‌کنید، راضی هستید؟

من همان مسیری را طی می‌کنم که وقتی پانزده‌شانزده سالم بود، طی می‌کردم و دوست داشتم باشم. این زندگی ادامۀ همان دعا در مرز ایلام است و اگر یک بار دیگر هم به دنیا بیایم، همین مسیر را می‌روم؛ چون چیزهایی دیده‌ام که نمی‌توانم بگویم و ارزشش کم می‌شود. وقتی با همۀ وجودت ماشین را برداری و پر از کتاب بکنی و شب بروی توی روستا و شب را توی مسجد روستا بخوابی و از سرما یخ بزنی و خوابت نبرد و آن‌وقت دو رکعت نماز بخوانی، می‌فهمی چه کیفی دارد. انسان برای کارهای معنوی و فرهنگی‌اش، اگر نشانه‌هایی دریافت نکند که ایمان به آن کار را تقویت کند، بهتر است آن کار را ادامه ندهد. کسی عنصر فرهنگی و اعتقادی است، کسی جزء مُخبتان می‌تواند باشد که حقیقت ایمان در وجودش نهادینه شده باشد، تا در مسیر کارش نشانه‌هایی را دریافت بکند. اگر شما ببینی توی خواب می‌لرزی و حضرت امام بیایند و عبایی بیندازند روی دوشت که نگران نباش و تو گرم بشوی و آرامش پیدا کنی، آنجاکه از خواب بلند می‌شوی، چه احساسی داری؟ نشانه‌ها زیادند. ما در کشورمان با شهدا زندگی می‌کنیم و می‌دانیم شهدا بهترین منبع الهام و انرژی هستند. به‌جای خواندن این کتاب‌های رازهای موفقیت و آرامش و...، اگر می‌خواهی آرامش داشته باشی، دو رکعت نماز برای شهیدبرونسی بخوان. از آرامش و معنویت سرشار می‌شوی.

 

 

س: غیر از جهاد، کار فرهنگی دیگری در محل سکونت خود کرده‌اید؟

جایی خواندم که ژاپن، اقتدار و عظمت و رشدش را بعد از جنگ جهانی، مدیون کتابخانه‌های خانگی است: اصطلاحاً بنکو. جسارتی به خود دادم و در همین خانه، کتابخانه‌ای خانگی با ۱۸۰۰ جلد کتاب ایجاد کردم. اسمش را گذاشتم خانۀ سبز. ابتدا که آمدم اعلام کردم، بچه‌ها رویشان نمی‌شد؛ دم در می‌آمدند و فرار می‌کردند. کم‌کم آمدند گرفتند؛ کتاب خواستند؛ ایستادند به انتخاب‌کردن. دفتری شکل گرفت و بده‌بستان کتاب رایج شد. اینجا نیاز متقاضیان را دریافت می‌کردم و به آن‌ها کتاب می‌دادم. با بچه‌ها ادبیات داستانی کار می‌کردم. می‌گفتم بچه‌ها، نوشتن، بیرون‌خزیدن از صف مردگان است. «الذی علم بالقلم» قلم به رب معطوف است و رب تربیت ویژه است؛ تربیت عاشقانه است. اگر یک نفر را دوست داری، به او قلم بده. شما وقتی بنیان‌های مرصوص را در قلم و بیان حضرت امام(رحمه‌الله) می‌بینی، در نوشتن سمت‌وسو پیدا می‌کنی. کارَت هم جهت پیدا می‌کند. از همین بچه‌ها، کوه‌یاران جوان را تشکیل دادیم. دیدیم بچه‌ها نیاز دارند، منتها با برنامه. بچه‌هایی که نمی‌دانستند بینالود کجاست، هزار‌مسجد، قله‌های بزرگ، کوهنورد شدند. بعد جلسات دعا را با حضور اعضای کتابخانه تشکیل دادم. می‌خواستم بچه‌ها با دعاها آشنا بشوند: دعای کمیل، دعای ندبه، دعای توسل. بعد یک بار بردیمشان زیارت آل‌یاسین که آقای نهاوندی تازه تأسیس کرده بودند. خوششان آمد. شد هیئت آل‌یاسین جوانان قاسم‌آباد و این دیگر ماند. در کتابخانه‌ای خانگی و کوچک، بچه‌ها طوری تربیت شدند که وقتی در جوانی کارشناسی عمرانش را در شهری طی می‌کردند، مخارجشان را از مهارت‌هایی تأمین می‌کردند که اینجا به دست آورده بودند. مهارت‌های قلمی و نوشتاری درزمینه‌های مختلف به دست آورده بودند. بعضی بچه‌ها که در حوزه‌های اجتماعی مهارت‌های ارتباطی به دست آورده بودند، مدیر شدند. در خیلی از زمینه‌ها رشد کردند. باهم کتاب می‌خواندیم؛ انقلاب را نقد می‌کردیم. باهم روزنامه می‌خواندیم. با کمک همین بچه‌های آل‌یاسین، گفتم می‌خواهم روی مدل مدیریت مردمی روستا کار بکنم که اول، به مردم متکی باشد. دوم، بتواند مسائل فرهنگی و اجتماعی خودش را سامان بدهد. تشکل‌هایی را که در داخل کشور بود، مطالعه کردیم. خواستیم ازطریق اینترنت، چهار کشور را بررسی بکنند: اول آلمان به‌دلیل نظمشان؛ دوم ژاپن به‌دلیل آینده‌نگری که در حوزۀ برنامه‌های جوانان دارند، مثل تأسیس سازمان کشاورزان فردا؛ سوم هند به‌دلیل مشابهت‌هایی که در برخی زمینه‌ها با کشورمان دارد؛ چهارم سنگال به‌دلیل برنامه‌هایی که برای توانمندسازی مناطق محروم داشتند. رسیدیم به اینکه در روستا باید سازمانی مردم‌نهاد داشته باشیم مربوط به جوانان روستایی. سن جوانی را هم ۱۶ تا ۲۹ سال نمی‌دانیم؛ چون بر آموزه‌های دینی مبتنی نیست. سن جوانی را ۱۶ تا ۳۵ سال اعلام کردیم. برای اینکه این الگو را ارائه بدهم، یک خاطره از مقام معظم رهبری می‌خوانم: «تفریح من در مدت طلبگی خودم در دوران جوانی، حضور در جمع طلبه‌ها بود. (خوب دقت کنید: تفریح، محیط طلبگی، در جمع، منزوی‌نبودن.) به مدرسۀ خودمان می‌رفتم. جو طلبه‌ها برایمان جو شیرینی بود. طلبه‌ها دور هم جمع می‌شدند. صحبت و گفت‌وگو و تبادل اطلاعات می‌کردند و حرف می‌زدند. محیط مدرسه برای خود طلبه‌ها مثل یک باشگاه محسوب می‌شد. در وقت بیکاری آنجا دور هم جمع می‌شدند.»

در این خاطره از حضرت آقا، تشکلی خودجوش معرفی می‌شود. طلبه‌ها شبیه باشگاه، دور هم جمع می‌شدند و مشکلاتشان را سبک‌سنگین می‌کردند و حرف‌هایشان را می‌زدند. کسی هم اگر نیازی داشت، مطرح می‌کرد. آمدم این سازمان مردم‌نهاد را برای وزیر آن‌وقت جهاد، آقای اسکندری، معرفی کردم که باشگاه کشاورزان جوان می‌تواند درکنار مدیریت توسعۀ روستا، کتابخانه‌ها را هم اداره کند؛ اشتغال ایجاد کند؛ آموزش و ترویج داشته باشد؛ امور فرهنگی داشته باشد؛ ورزش و نشریه و سایت داشته باشد. درواقع همۀ بچه‌های روستا را، چه آن‌ها که رفته‌اند و چه آن‌ها که مانده‌اند، زیر چتر خودش جمع کند و حرف برای گفتن داشته باشد. الان می‌بینم شهرداری در شهر، برنامه‌های خوبی برای توانمند‌سازی دارد. روستاها متناسب با خودشان، به این برنامه‌ها خیلی نیاز دارند. خب، این سازمان که متولی روستا نیست.

آن جوانی که الان از روستای عارف‌آباد، در تهران، استاد دانشگاه است یا مسئولیت دارد، باید بتواند با افتخار بگوید: «من عضو باشگاه کشاورزان جوان هستم.» وقتی شما هویت را تعلق خاطر ‌داشتن جوان روستایی به زادگاهش تعریف کنی، چقدر متفاوت است با زمانی که الگو و مدل نداری؟ درواقع کُمیتت لنگ است.

حرف من این است که این مصراع فردوسی: «توانا بود هرکه دانا بود» در توانمندسازی مردم روستا چه جایگاهی دارد؟ نه، توانا نبود هرکه دانا بود؛ توانا بود هرکه در این عرصه، توانمندی به‌کار‌گیری دانایی‌اش را داشته باشد. هرکس از حضرت آیت‌الله‌بهجت سؤال می‌کرد، می‌فرمود: «به آنچه می‌دانی، عمل کن.» مشکل اصلی ما این است که به‌جای کار، رفته‌ایم در حوزه‌های نظریه‌پردازی کار می‌کنیم. بحث‌هایی می‌کنیم و بعد به دانستنی‌های خودمان نمی‌توانیم عمل کنیم. به ‌جایی «باشگاه» می‌گویند که افراد با نیازها، خواست‌ها، حرف‌ها و دردهای مشترک دور هم جمع می‌شوند و باهم صحبت می‌کنند و گاه تقسیم کار می‌کنند؛ بعد می‌روند دنبال حرف‌هایشان. در همان جلسۀ اول، آقای اسکندری اصرار می‌کرد بگویید «کانون»، نگویید «باشگاه». محکم ایستادم که نه؛ «باشگاه». گفتند: «چرا؟» گفتم: «چون ما از این پیشوندهای سازمان‌های مردم‌نهاد، مثل مؤسسه، خانه، کانون، انجمن، جمعیت، زیاد استفاده کرده‌ایم. گاه خیلی از این‌ها را منطقی و علمی هم استفاده نکرده‌ایم. باشگاه هم نو و هم جذاب است و هم آینده‌نگری در آن هست و هم می‌تواند برود مدیریت روستا را کمک بکند.» باشگاه هایی الان داریم که سند توسعۀ روستایشان را می‌نویسند.

همین آقای اسکندری، چند روز بعد، در مصاحبه­ای با شبکۀ ۳ گفت: «ما ۱۴۰ باشگاه کشاورزان جوان در روستاها راه‌اندازی کرده‌ایم.» من برای تشکیل این باشگاه‌ها بیش از ۷۵۰ جلسه تشکیل دادم. شخصاً رفتم تشکیل دادم؛ اگر دوسه بار نیاز داشت، رفتم. اگر روستایی به من گفت که فلانی اینجا فقط جمعه جمع می‌شوند، جمعه رفتم روستا. اگر گفتند بچه‌های ما شب عاشورا و تاسوعا از همه‌جا جمع می‌شوند در روستا، همان شب تاسوعا و عاشورا رفتم توی روستا. یعنی هر زمان که آن‌ها می‌خواستند. یک بار کلمۀ جوانان روستایی را جست‌وجو می‌کردم در اینترنت. آمد جوانان روستای روچی. دیدم وبلاگی دارند و بحث‌های فرهنگی خودشان، شعر و این حرف‌ها. دل آدم می‌سوزد. به یکی‌شان که احساس کردم وجناتی دارد، زنگ زدم و گفتم: «فلانی هستم از فلان جا. می‌خواهم شما را ببینم.» این آقا بلند شد و آمدیم دوسه‌نفری نشستیم راجع به اموری صحبت کردیم: روستا؛ هویت؛ اینکه تا کی این‌طور باشیم؛ اینکه روستای ما می‌تواند کشوری کوچک باشد؛ اینکه باید همۀ مسئولیت‌های دینی و انقلابی ما در کمک و توجه به روستا خلاصه شود و اینکه  اگر ما این اصالت‌ها را از دست بدهیم چیزی برایمان نمی‌ماند.

 

[color=#FF0000]به آن‌ها گفتم تحصیل‌نکرده‌های روستا گاهی فرهیخته‌تر از تحصیل‌کرده‌های شهری هستند. چرا؟ چون با موجودات زنده سروکار دارند؛ با موجودات طبیعی سروکار دارند؛ زبان آب و گیاه را آن‌ها می‌فهمند؛ مزرعه را می‌فهمند. این شعر بلند علی معلم را غالباً می خواندم: به دریاهای بی‌پایاب برگردان صدف‌ها را/ به ماهی‌ها به شهر آب برگردان صدف‌ها را/ بگو چیزی که پنهان آرزو دارید باید بود/ بگو ساحل تهی‌دست است، مروارید باید بود. رفتند و ۳۸ نفر برگشتند. نشستیم و حرف زدیم. گفتند که جمعه بیا گناباد روچی. بلند شدم رفتم. ظهر که نمازجماعت خواندیم، روحانی معزز روستا بلند شد اعلام کرد از جهاد کشاورزی آمده‌اند مشکلات کشاورزی شما را حل کنند. گفتم آقا به این «مشکلات کشاورزی» نگویید. مسئله خیلی فراتر از این قصه است. نگویید. گفتند: «اتفاقاً نه، مشکلات ما دست جوان‌های ما است و جوان‌های ما در دست ما نیستند.» پرده زدند؛ گوسفند کشتند. رفتیم توی حسینیه. جمعیت زیادی بود. گروه سرود و شعر و دکلمه برنامه اجرا کردند. همچنین اسفند دود کردند. آن باشگاه شکل گرفت و مسیر آن جوانان تغییر کرد. باورتان نمی‌شود. در روستایی محروم گفتند: «باشگاه می‌تواند صندوق اعتبارات خرد بزند؟ ما صندوق قرض‌الحسنه نیاز داریم.» گفتم: «همین‌الان بزنیم. اسمش را هم می‌گذاریم صندوق قرض‌الحسنۀ اعتبارات خرد شهید‌احمدی، زیرنظر باشگاه کشاورزان جوان. نفری هزار تومان هم اگر بگذاریم، کفایت می‌کند. مادر شهیدی رفت و صدهزار تومان آورد.»

[/color]

س: در آن جلسه چه متنی خواندید؟

درابتدا متنی کوتاه از عرفان نظر آهاری: آنچه در سینه‌ات می‌تپد قلب نیست/ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می‌شود.

خب، انسان وقتی به چیزی معتقد شد و در آن راه جهاد کرد، خداوند راه‌های روشن خودش را به او نشان می‌دهد. خدا می‌داند همین‌طور است. دهۀ فجر می‌رفتیم توی روستاها و یک هفته می‌چرخیدیم. فیلم و صحبت و این‌طور کارها از برنامه‌هایمان بود. یک‌سره تخم‌مرغ آب‌پز و سیب‌زمینی می‌خوریم. اصلاً به فکر مسائل مادی نبودیم. یکی از راننده‌های دستگاه‌ها که با ما آمده بود، دو روز نتوانست تحمل کند. گفت: «بابا ما از بس تاس‌کباب و کوکوسیب‌زمینی خوردیم، پدرمان در آمد. شما دیگر کی هستید؟!» آن روز ظهر رفتیم برایش دو سیخ‌کباب از پول خودم گرفتم. به این راه اعتقاد داشتم.

 

در بسیاری جلسات مذهبی‌های مقیم مشهد شرکت کرده‌ام. چهل‌وهشتم به چهل‌وهشتم، دم حرم، در هیئت‌هایی که از روستاها می‌آیند، بین جوانانی که پرچم دارند، حضور داشته‌ام. همه‌جا می‌گفتم مگر شما پرچم‌دار امام‌حسین(علیه‌السلام) نیستید؟ شما نمی‌توانید پرچم‌دار توسعۀ روستا باشید؟ چرا اینجا می‌رسد، خودتان را ول می‌کنید؟ مگر انقلاب ما این درس را به ما نداده که هر دو را داشته باشیم؟ امام‌حسین(علیه‌السلام) انسانی مفلوک را که نمی‌تواند از نعمت‌های خدادادی‌اش استفاده کند، نمی‌بخشد. بعد در همین جلسات گاه به روش‌هایی برای انجام‌دادن کارهای سخت دست پیدا می‌کردیم که برایم حیرت‌آور بود و درعین‌حال مسرت‌بخش.

 

س: برای فعالان فرهنگی چه توصیه‌ای دارید؟

 

هیچ‌گاه نگویند بیایید روی بچه‌ها کار ‌فرهنگی بکنیم. این، غلط است. انسان موجودی است مقدر و مرتبط و مستمر. به معانی دقت کنید. هرکدام از این سه ضلع اگر مخدوش یا کم رنگ شود یا آسیب ببیند، کار تربیتی و فرهنگی را خراب کرده‌ایم. اگر نمی‌توانیم، وارد نشویم که عواقب آن را نمی‌توانیم جبران کنیم:

 

۱. بسیار مطالعه کنند؛

 

۲. همراه با گروه رشد کنند و خودشان در جا نزنند؛

 

۳. برای استمرار، برنامه داشته باشند؛

 

۴. به معاد زیاد فکر کنند و به همان اندازه مبدأ را بشناسند؛

 

۵. در اعمال و رفتارشان وظایف فرشته‌های رقیب و عتید را خود به‌عهده بگیرند.

 

س: چه توصیه‌ای برای سازمان‌های مسئول جوانان دارید؟

 

توصیه که ندارم؛ معتقدم در بُعد تصمیم‌سازی برای جوانان، به شناخت عالمانه و ارادۀ همگانی و هم‌سنگ و ایجاد بستر مناسب با پرهیز از سطحی‌بودن تصمیم‌ها و شعاری‌کردن نیت‌ها و مقطعی‌بودن برنامه‌ها نیاز داریم. یکی از ویژگی‌های ارزشمند خدمت‌گذار عاشق و دلسوز این است که برای سنجش‌ها و معیارهای جامعه‌شناختی و تخصصی خویش خوش‌خیال است. او انسان فردا را در عرصۀ امروز به‌وضوح می‌بیند و به‌خوبی می‌یابد که سرچشمه‌های دانایی مردان فردا در بهبود و ارتقای کیفی تجربیات امروز جوانان نهفته است. به همین دلیل سعی می‌کند همۀ آنچه می‌بیند، با همۀ آنچه در اختیار دارد و می‌تواند، به‌نفع آنچه فهمیده است، به کار گیرد تا شاید دریچه‌ای به‌سمت اهداف سازمان متبوع خویش در توجه به جوانان باز کند. یعنی همواره کار را از پایین آغاز کند و از بین سطوح سازمانی (بالا و میانی و پایینی )سطح پایین را برای برانگیختگی و بعثت مستمر جامعۀ هدف برگزیند.[/align]

 

 

 

دیدگاه‌ها  

 
+1 #2 یوسف رفعتی 1391-11-21 10:49
مطالب بسیار اموزنده ای را بیان نموده اند ازجناب آقای صاحبی به خاطر تلاش مستمر وپشتکار وسعه صدر شان سپاسگزارم ازبابت خودم متاسفم که درمدت سه سال که اینجانب به عنوان مسئول پشتیبانی در کلاس های اوقات فراغت فرزندان جهادی با ایشان در ارتباط بودم نتوانستم ازمحضر ایشان کمال استفاده را ببرم.
نقل قول کردن
 
 
0 #1 نوقابیها 1391-11-19 17:28
سلام دوست عزیز ، خسته نباشین
واقعا وب سایت زیبایی دارین ،شما رو با نام پایگاه اطلاع رسانی روستای روچی لینک کردم ،شما هم من با نام نوقابیها لینک کنین.
ممنون
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه